• 1
  • 2
  • 3

کلام شهید

مبادا از هیچ مسلمانی ناراحتی به دل داشته باشی که در این صورت دلت کدر می‌شود. دل مؤمنین جایگاه خداست. اگر هم کسی از روی نادانی یا کمبود محبت تو را آزرده، ناراحت نشو گذشت کن ، برایش دعا کن تا اثرش را ببینی.

گذشت و بخشش

✳️آخرین باری که شهید از جبهه به دیدنم آمد در منزل با بچه‌هایم تنها بودم. مقداری روحیه‌ام پایین بود اما به روی خودم نمی‌آوردم. داداش ام گفت: از چیزی ناراحتی؟ چیزی هست که تو را اذیت می‌کند؟ من هم به خاطر اینکه چهره‌ام ناراحتی را نشان ندهد سریع گفتم : نه، ناراحت نیستم.
ایشان گفت: آبجی جان پس چرا روحیه‌ات شاد نیست؟!!!
❇️بعد ادامه داد: مبادا از هیچ مسلمانی ناراحتی به دل داشته باشی که در این صورت دلت کدر می‌شود. دل مؤمنین جایگاه خداست. اگر هم کسی از روی نادانی یا کمبود محبت تو را آزرده، ناراحت نشو گذشت کن ، برایش دعا کن تا اثرش را ببینی. باید روحیه مهربانی داشته باشی. ببخش و انعطاف داشته باش.

راوی : خواهر شهید حسن اصالت۲

پروازی عاشقانه

ماه مبارک رمضان سال ۶۱ بود، او خیلی دوست داشت ما را به مراسم احیای شبهای قدر ببرد و این کار را برای خودش توفیقی می‌دانست.
مراسم احیا شب نوزدهم خواهر بزرگترم را بردند و برای مراسم احیا شب بیست و یکم آمدند و مرا بردند با تمام سختی‌هایی که داشتم، خیلی ملاحظه‌ی وضعیت مرا می‌کرد. فردای آن روز از دزفول به منطقه عملیاتی برگشتند و احیای شب بیست و سوم را در جبهه بودند و صبح روز بیست و سوم ماه مبارک رمضان در منطقه شلمچه ندای حق را لبیک گفته و به آسمان پرکشیدند، چه شبهای پرقدری وچه عروج عاشقانه ای...
خبر شهادت ایشان را برادر خانمش که همراه ایشان به جبهه اعزام شده بودند به ما دادند...
🌹 عاش حمیداً و مات سعیداً🌹

راوی : خواهر شهید حسن اصالت۲

احسان و محبت

از جبهه آمده بود نزدیک خانه‌مان که رسید بچه‌های کوچه دورش را گرفتند به همه توجه داشت حتی بچه‌های خردسال همه بچه‌ها او را می‌شناختند تا او را می‌دیدند دورش جمع می شدند و می‌گفتند عمو چی برایمان آوردی؟
✳️شهید حسن اصالت خیلی بامحبت بود. بچه‌ها با هر وضعیتی که داشتند از توجه و محبت او دور نبودند. وقتی وارد خانه شد یکی از همین بچه‌های خردسال که تقریباً 5 سالش بود با او وارد خانه شد. من هم که خیلی منتظرش بودم به او گفتم : بابا ولش کن! چیه این بچه‌ها را بدعادت کردی!
شهید یک شکلات به بچه داد و بهش گفت حالا برو با بچه‌ها بازی کن. با این شگرد پسربچه هم خوشحال رفت.
من هم شروع کردم گلایه کردن از این بچه‌ها ... داداشم رو کرد به من و گفت:
✳️هرکس یه عیبی داره اگر قرار باشد عیب دیگران مانع احسان کردن ما بشود پس ما چطور احسان کنیم ؟!
گفت: این بچه ها فردا بزرگ میشن این محبت ها تو ذهنشان می ماند من آینده اینها را می بینم.
❇️من هم از نگاه بلند و تربیتی داداشم متحیر ماندم و در دلم تصدیقش کردم و گفتم چرا من اینطوری به این قضیه نگاه نکرده بودم خلاصه تا قبل از آن فکر می کردم داداشم فقط مال منه اما بعد فهمیدم خیلی ها منتظرش هستند راوی : خواهر شهید حسن اصالت۲

خاطره ای دیگر

خاطراتی از شهید حسن اصالت

 

قبل از انقلاب فعالیت های انقلابی زیادی داشت و دنبال روشنگری و آگاهی بخشی به مردم بود و اعلامیه های حضرت امام را پخش می کرد برای همین مورد تعقیب ساواک قرار می گیرد که چندین بار با شهامت و زیرکی خاصی از دست ساواکی ها نجات پیدا می کند . در سفری که از تهران به سمت دزفول در حرکت است و اعلامیه های حضرت امام را با خود حمل می کرده ساواک به او مشکوک می شود و او را تحت نظر میگیرد و او را تفتیش می کنند او هم بدون ترس و با شهامت می گوید بجز چند لباس و خرت و پرت چیزی در ساک ندارم بیایید نگاه کنید که با این شگرد توجه ساواک را از تفتیش کاملا منحرف می کند و جان سالم بدر می برد. ایشان قبل از انقلاب با گروه منصورون آشنا می شود و با آنها فعالیت انقلابی خود را آغاز می کند.گروه منصورون گروهی بودند از دانشجویان نخبه کشور که فعالیت های سیاسی انقلابی داشتند که محسن رضایی فرمانده سپاه و آقا رشید که خودش هم دزفولی بود از اعضای این گروه بودند.
شهید حسن اصالت که جز گروه منصورون بود قبل از انقلاب به دانشگاه ها می رفتند و از بین دانشجویان نخبه و فعال و مذهبی بصورت مخفیانه نیرو جذب می کردند و بعد از انقلاب همین گروه هسته اولیه سپاه را تشکیل می دهند ایشان در راستای فعالیت های انقلابی با آقای خامنه ای آشنا می شوند و از ایشان مشاوره های زیادی می گرفتند و رفیق صمیمی هم می شوند.در این فاصله منافقین و جبهه آزادی برای او پاپوش درست می کنند که دو ماه در بازداشتگاه بسر می برند و وقتی این خبر به رهبری می رسد سریعا دستور آزادی او را صادر می کنند و می گوید من او را کاملا می شناسم و او را تایید می کنم و مسئولیت آن را شخصا می پذیرم.
ایشان چون جز ارکان اصلی سپاه بودند حق اعزام به جبهه را نداشتند چون سپاه تازه تشکیل شده بود و فرماندهان باید فرماندهی می کردند اما از آنجایی که خیلی شوق شهادت داشت به عنوان یک بسیجی معمولی ثبت نام می کند و به جبهه اعزام می شود آخرین باری که قصد جبهه رفتن داشت برای پدر و مادر و خواهر و برادر هایش خیلی وقت گذاشت و ضمن حلالیت طلبی سعی می کرد برای آخرین بار نقش برادری خود را ایفا کند و به آنها می گفت که این سفر برگشتی ندارد و انگار که خواب شهادتش را دیده بود و برای آن لحظه شماری می کرد.
شهید حسن اصالت برای افزایش سطح آگاهی مردم و همچنین خانواده خود خیلی تلاش می کرد تا جایی که به خواهران خود توصیه می کرد که در روز حداقل باید 4 ساعت مطالعه داشته باشید. از مطالعه و تبلیغ کتاب های دینی گرفته تا کتابهای شهید مطهری و بحث و اقناع مخاطب از هیچ کوششی مضایقه نمی کرد.
یکی دیگر از ویژگی های بارز این شهید این بود که نسبت به مشکلات و اختلافات دیگران نمی توانست بی تفاوت باشد و نسبت به حل آن و رفع کدورت بین دو طرف نهایت تلاش خود را بکار می گرفت بطوری که اکثر نزدیکان او به این مسئله اذعان دارند و خاطرات شیرینی به یادگار دارند.
شهید به صله رحم خیلی اهمیت می داد و برای این کار وقت می گذاشت و معمولا به حرف های طرف مقابل خوب گوش می کرد و با حرفای امیدوار کننده او را دلداری می داد.
در وصیت نامه خود توصیه می کند که آدم انقلابی باید خط و جناحش را مشخص کند یا حسینی و زینبی و یا یزیدی !! مابین اینها و خط سومی وجود ندارد که این نشانه عمق درک و معرفت بالای این شهید است.
یکی از صحنه های دیدنی ایشان زمان ملاقات او با پدرش بود که صحنه بسیار دلنشینی بود این پدر و پسر جوری قربون صدقه ی هم می رفتن که انگار 10 سال همدیگر را ندیدن.
مادر شهید نقل می کند: که دایی حسن قبل از شهادتش به هلال احمر خون هدیه می دهد که دو روز بعد از شهادتش کارت اهدای خون او به درب منزل می رسد . مادر شهید با دلی پر از حزن می گوید پسرم هم خون داد و هم جون داد.
بعد از شهادتش دوستان و بستگان نمی توانستند جای خالی او را باور کنند از بس که با محبت و با ادب بود
یکی از بستگان شهید میگفت او حامی بسیار خوبی بود همیشه از مظلوم دفاع می کرد اگر الان پیش ما بود ما شاید اینقدر مشکلات نداشتیم.
وقتی خبر شهادت دایی حسن را به آقای خامنه ای که آن زمان رئیس جمهور بودند می دهند ایشان گریه می کنند و می گویند خوب رفیقی بود.
و سرانجام در ماه مبارک رمضان مصادف با شبهای قدر و همزمان با شهادت امیرالمومنین با تیر مستقیم قناسه ی دشمن کینه توز که پیشانی او را نشانه گرفته بود به فیض درجه رفیع شهادت نائل می شوند.

شهادتش مبارک.

خاطره ای از پدر بزرگ

ایشان کارمند راه آهن بودند و برای اینکه حقوق شان کفاف زندگی را نمی داد در اواخر بازنشستگی رو آوردند به کار خانگی مثل درست کردن انواع ترشیجات و مرباهای خانگی خوشمزه و خوش عطر و بو... ایشان از 14 سالگی برنامه خودسازی را شروع می کنند و از آن زمان تا آخر عمرشریفشان نماز شب و نماز اول وقتشان ترک نمی شود. بسیار خوش اخلاق و مردم دار بودند و کسی ایشان را در حال خشم یا تندی ندیده و خیلی برای سادات احترام قائل بود بطوری که یکی از دوستان سادات ایشان به ملاقات ایشان می آید و پدر بزرگ در حالی که در بستر بیماری بودند از اینکه نتوانسته بودند بنشینند و پایشان را جمع کنند در مقابل آن سید،اشک هایشان سرازیر می شود دوستشان می پرسد چرا اشک می ریزی آخر شما استاد و بزرگ ما هستی می گویند از اینکه در محضر سادات نتوانستم بلند شوم ناراحتم.
ایشان همیشه قبل از نماز صبح یک قرائت قرآن ثابت داشتند یکی هم بعد از نماز صبح و مقید بودند بین الطلوعین هرگز نباید کسی بخوابد و همواره بچه های خودشان را تشویق می کردند و می گفتند هرکس نخوابد و نماز صبح اش را به موقع بخواند من به او یک 2 ریالی می دهم. و اگر کسی نمازش قضا می شد دیگر از اون پول تو جیبی خبری نبود و اگر کسی اصرار می کرد که قول می دهم که دیگر تکرار نمیکنم و اون سهم پول مرا بده میگفتند ان شالله فردا تلاشت را بکن تا سهم ات را بگیری. هیچ کس از او غیبتی نشنیده و اهل گلایه کردن نبودند. خودشان را موظف می دانستند که از پشت بام سحر ها اذان بگویند و مردم را برای نماز اول وقت بیدار کنند و نماز را در مسجد می خواندند و تا طللوع آفتاب در مسجد می ماندند و در راه برگشت با خود نان و صبحانه می آوردند. و نکته ای که خیلی جالب و حائز اهمیت است اینکه هر روز یک روایت یا حدیث جدید می خواندند و آن حدیثی را که خوانده بودند دیگر تکرار نمی کردند و فردا هرکسی را که می دیدند روایت جدیدی را برایشان می خواندند . ایشان در مسجد محل برای نوجوانان و کودکان درس قرآن می گذاشتند و در قبال این کار هیچ دست مزدی را قبول نمی کردند وقتی که شاگردانش اصرار می کنند که حداقل اجازه بدهید کفش هایتان را جفت کنیم می گفتند بگذارید این عمل من خالص برای خدا باشد راضی نشوید این ظرف چینی من ترک بردارد .
وقتی که به بچه هایشان پول تو جیبی می دادند مثلا اگر به خاله و مامان من 2 ریال می دادند به دایی حسن 3 ریال می دادند که مورد اعتراض خاله من واقع می شوند: خاله می گویند ما که از ایشان بزرگتریم چرا به ایشان بیشتر دادید!! بابا بزرگ در جواب می گویند بخاطر اینکه جذب من شود و بجای اینکه با بچه های بد محله رفاقت کند با من به جلسه قرآن و دعا بیاید یعنی به نکات تربیتی خیلی اهمیت می دادند و به دخترانشان همواره توصیه می کردند که برادرانتان را احترام کنید و از لفظ آقا استفاده کنید مثلا بگویید آقا حسین نگویید حسین. می گفتند این کار باعث می شود که پیش مردم عزیز باشید و این کار برای شما قدرت خانوادگی می آورد اما اگر مرا هم بابا یا کمتر از آن صدا کردید اشکالی ندارد اما کسی حق ندارد جلوی من برادر یا خواهر هایش را بدون القاب احترام آمیز خطاب کند. هیچ کس نتوانست نظم زندگی اش را مختل کند یعنی سر وقت می خوابیدند و سر وقت بیدار می شدند... ادامه دارد...

لطفا ایمیل که با آن ثبت نام نموده اید وارد نمایید. نام کاربری شما به صندوق پستیتان ارسال خواهد شد

  • "شهید نظر می کند به وجه الله "

    دل مؤمنین جایگاه خداست

    image شهید حسن اصالت
  • در عشق اگر چه منزل آخر شهادت است ............... تلکلیف اول است شهیدانه زیستن

    در عشق اگر چه منزل آخر شهادت است ............... تلکلیف اول است شهیدانه زیستن

    برای شهید شدن باید شهیدانه زیست

    image شهید حسن اصالت
  • آدم انقلابی باید خط و جناحش را مشخص کند یا حسینی و زینبی و یا یزیدی !! مابین اینها و خط سومی وجود ندارد

    آدم انقلابی باید خط و جناحش را مشخص کند یا حسینی و زینبی و یا یزیدی !! مابین اینها و خط سومی وجود ندارد

    بخشی از وصیت نامه شهید حسن اصالت

    image شهید حسن اصالت
  • 1
  • 2
  • 3